فهرست بستن

تنها در تاریکی

کامپیوتر را روشن می کنم؛

ذهنم درگیر کارهاست.

درگیر پروژه‌های انبوهِ نیمه تمامم. همان‌هایی که از دید دیگران هیچ ارزشی ندارند! انگار بازی بازی و الکی هستند؛

هوا گرم است. در اتاق را بسته‌ام تا نور مهتابی مزاحم خواب دخترم نشود.

پنجره را باز می‌کنم. هوا خنک نمی‌شود که هیچ، صدای شلوغ خیابان هم به خلوت ساکتم اضافه می‌شود. پمپ صندلی‌ام خراب شده و حالا دیگر ارتفاعش با میز تنظیم نمی‌شود تا راحت با کیبرد تایپ کنم! باید یک متکی روی صندلی‌ام بگذارم تا حداقل صورتم روبروی مانیتور باشد.

به این فکر می‌کنم که نزدیک به ۲ ماه است چیزی در سایتم منتشر نکرده‌ام.

در این مدت به شدت درگیر فیلمنامه‌ام بودم!

***

فرقی‌ نمی‌کند اگر اولین بار است که نوشته‌هایم را می‌خوانید یا از قبل هم خوانده باشید و کمی مرا بشناسید، به هر حال از خواندن این متن تعجب می‌کنید: (درگیر فیلمنامه‌ام بودم!) تو و فیلمنامه؟

در ادامه بیشتر خواهم گفت؛

البته نه فقط درگیر نوشتنش. مهمتر ساختن آن است. تبدیل نوشته‌ها به تصویر و صدا. جان دادن به مشتی خط خطی سیاه روی کاغذ. آنقدر مغز کوچکم در این مدت روی این مسئله گیر کرده بود که حتی موقع خوردن غذا یا استراحت هم به دیالوگ‌ها و لحظه‌های مختلف فیلم فکر می‌کردم.

از شهر محل سکونتم برای چند روز به نجف آباد (شهر مادری‌ام) رفتیم. یکی از لوکیشن‌های مهم فیلم برداری، آموزشگاهی است که قبلاً در آن حدود ۷ سال درس خوانده‌ام. فکر کردم بهتر است برای جلب رضایت مسئولین مدرسه برای فیلم برداری، از دوستان قدیمی‌ام کمک بگیرم. کسانی که هنوز ارتباط‌شان با مسئولین مدرسه قطع نشده بود و حتی همکاری هم داشتند. چه فرصتی از این بهتر؟

قرار شد فیلمنامه را به “مجتبی” بدهم. ((اسم مستعار))

او را خوب می‌شناسم. در دوران تحصیل زیاد می‌دیدمش که دست به کار‌های متفاوتی می‌زد. از برگزاری نمایشگاه‌های موضوعی گرفته تا برگزاری تئاتر برای مناسبت‌های مختلف. عالی بود. در آن فضای سنگینی که اهمیت به هنر چیزی جز شعار نبود، ایجاد چنین فضاهایی شجاعت هم می‌خواست. او هم نترس بود هم عاشق. از این کارها لذت می‌برد.

***

گوشی‌ام را برداشتم و با ضبط چند صدا از کاری که می‌خواهم انجام دهم برای مجتبی توضیح مختصری دادم.

مجتبی : سلام آقا مهدی. لطفاً توضیح بیشتری در مورد کارت بده.

می‌دانستم مجتبی پایه‌ی این جور هماهنگی‌هاست. نگرانیم بابت مجوز فیلم برداری در مدرسه کمتر شد. خوشحال شدم. طرح خلاصه‌ای که برای بازیگران فرستاده بودم را برای او هم ارسال کردم. منتظر ماندم تا زمان گفتگو با مسئولین را تعیین کند.

ساعتی بعد:

مجتبی: آقا مهدی شرمنده. کارهام کمی به هم ریخته و مجبورم فردا اول وقت برگردم قم! کمی طرحتو کامل تر کن و برو پیش فلانی و برای صحبت با مسئولین هم اسمی از من و گروه نیار… .

تعجب کردم. برایم خیلی عجیب بود.

ما قبلا به جز یک شناخت کلی و هم درسی بودن، نزدیک به ۴ سال در قالب یک گروه هنریِ تئاتر، همکاری داشتیم.

 کارم در گروه طراحی پوستر و اپراتوری صوت بود تا کارگردانی و بازیگری. بیشتر پشت صحنه بودم. روزهای خیلی خوبی بود. تجربه‌های گوناگون زیادی به دست آوردیم. ولی فعالیت گروه کم کم تغییر کرد و من هم دیگر نتوانستم با بچه‌ها باشم و منفعل شدم.

جواب مجتبی عجیب بود چون تا قبل از فرستادن طرحم، حرفی نداشت کمکم کند.

از او پرسیدم نظر شخصی‌ات را درباره‌ی طرحم نگفتی؟

مجتبی جواب داد: طرحت خوبه. فقط فکر نمی‌کنم برای تمرین مناسب باشه. بهتره فعلا از کارهای سبک تر شروع کنی.

گفت تمرین چون قبلاً پرسیده بود: “هدف اصلیت برا ساخت این فیلم چیه؟” من هم گفته بودم: “در اصل عشق به فیلم و تمرین فیلمسازی دلیلمه”

با جواب آخر مجتبی به هم ریختم. من آدم مغروری نیستم. بدم نمی‌آید کسی اشکال کارم را بگوید. اگر میترسیدم، هیچ وقت نظرِ دوستانم را در مورد کار نمی‌پرسیدم. اما با این حرف مجتبی به این فکرکردم که چرا مجتبی عوض شده. چرا دیگر خود قبلی‌اش نیست.

چه در ایام تحصیلی که در نمازخانه مدرسه با کم‌ترین امکانات، صحنه‌ی تئاتر می‌ساخت، چه زمانی که همه در گروه تئاتر مشغول بودیم، مجتبی یکی از کسانی بود که ما را هول می‌داد.

ما را تشویق به پیشرفت و انجام کارهای بزرگ می‌کرد. (کارهایی که تا حالا انجام‌شان نداده بودیم.)

از مجتبی توقع شنیدن چنین حرفی را نداشتم. کسی که ایده‌های نو و بزرگی میدهد چرا باید از این طرح بترسد؟

شاید من را دسته کم گرفته بود. خوب بله؛ شاید فعلاً نتوانم یک شاهکار ارائه بدهم. اما قرار هم بر این نیست.

دلائل من برای انجام چنین کاری، به یک سالی که با غلامرضا بودم بر می‌گردد. به حال و هوا و فضایی که در آن نفس کشیدیم و زندگی کردیم.

به قول “محسن گلچین” (اگه فقط کارهایی رو که بلدی انجم بدی، چیزی بهت اضافه نمی‌شه)

تمام.

بیخیال مجتبی شدم. درست است که پارکینگ زیرزمینی مدرسه، لوکیشن فوق العاده‌ای برای فیلم است، و من شاید نتوانم تنها و بدون استفاده از اعتبار گروه، مجوز فیلم برداری بگیرم، ولی جا که قحط نیست.

برای من هم دیگر فرصتی نمانده بود. باید می رفتیم علویجه برای سر زدن به خانواده همسرم. حل این مسئله را گذاشتم برای دفعه‌ی بعد که به نجف آباد می‌رویم.

گفتم بهتر است فعلاً تمرکزم را روی تمام کردن فیلمنامه‌ام بگذارم. آن را برای چند نفر از بچه‌های خوشفکری که می‌شناختم ارسال کردم. یکی دو روز بعد “عادل” -(اسم مستعار)- به  فیلمنامه‌ام واکنش نشان داد.

من نمی‌دانستم. عادل مشغول ارشد فیلمنامه نویسی در دانشکده صدا وسیما بود. اگر خبر داشتم زودتر از این‌ها طرح را برایش فرستاده بودم. او طرحم را پسندید و اولین کسی بود که بعد از غلامرضا باعث دلگرمی‌ام شد.

البته سوال‌های تکنیکی زیادی هم در مورد فیلمنامه داشت که اتفاقا با همین سوالات اشکالات زیادی را برایم روشن کرد. خیلی هم عالی. اشتیاقم دوباره برای ادامه دادن زیاد شد و ادامه دادم.

 امشب قبل از خواب به این فکر می‌کردم که اطراف ما پر است از افکار سمی برای منصرف کردنمان از مسیری که عاشقش هستیم. اگر برای رویارویی با چنین افرادی آماده نشویم، زود دلزده شده و بر می‌گردیم.

مسیرهای نو تاریک‌اند. جاده ندارند. مسیرشان سنگ لاخی است. چون کسی تا کنون از آن عبور نکرده‌ است.

اگر از زمین خوردن بترسیم، راه نرویم و فقط به هشدارهایی که از سر دلسوزی می‌شنویم گوش کنیم، کارمان تمام است.

۱۴۰۰/۲/۳۰

Posted in داستان من

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *