فهرست بستن

رؤیای‌تان را بکارید!

پوست نارنگی‌ را کندم. عطر آن مرا یاد زنگ تفریح دبستان می‌انداخت.

طعم شیرینی داشت.

هنگام خوردن به چیزی فکر نمی‌کردم.

دوست داشتم به اندازه خوردن یک نارنگی هم که شده، برای خودم باشم.

یکی از همکاران جدیدم از راه رسید و در حالی که یک نارنگی تپل در دست داشت به من گفت:

تو دو انتخاب داری؛

یا این میوه را همین الان بوخور، هسته و پوسته‌هایش را دور بریز و طعم آن را به خاطرت بسپار.

یا هسته‌های آن را بکار تا در آینده، دوباره طعم آن را بچشی… . این مثال را برای شروع رفاقت و دوستی میان‌مان زده بود. چون تازه با یکدیگر آشنا شده بودیم.

راستش را بخواهید ۱۰ روزی برای مأموریت به بندرعباس رفته بودیم؛

نمی‌دانم روز چندم بود اما آن لحظه را خوب یادم مانده.

در حال حاضر (۱۳۹۹/۱۱/۲۶) بیشتر از یک سال از آن خاطره و جمله‌ی جالب دوستم می‌گذرد و امروز داشتم به این فکر می‌کردم که رؤیاها چقدر شبیه همان دانه‌ها هستند!

بله؛

هم می‌توان آنها را دور ریخت هم کاشت.

اگر تا همین امروز هسته‌هایی که از میوه‌ها دور ریخته‌اید را می کاشتید، الان مالک باغی از درختان میوه بودید.

روزی نیست که ایده، آرزو یا فکری از ذهن‌تان نگذرد. اما همین طور که می‌گویم، فقط “می‌گذرد”.

مثل پرنده‌ای که در یک لحظه از جلوی صورت‌تان رد می‌شود. اما طبق معمول آنها را مانند هسته‌ها دور می‌ریزید و هیچ اهمیتی برای‌تان ندارند.

البته نمی‌گویم همه را همان روز عملی کنید. این غیر ممکن است.

ولی می‌توان جای خوبی نگه‌شان داشت تا سر فرصت کاشت‌شان.

ایده‌هایتان را بنویسید، هر چه که بود هر چند به ظاهر ساده و بی ارزش.

از آن‌ها به سادگی نگذرید.

همین کلمات می‌توانند روزی سرنوشت شما را تغییر دهند.

مانند دانه‌ای که می‌تواند تبدیل به درختی تنومند شود.

اما چگونه؟

این “محیط” است که “سرنوشت” را تعیین می‌کند.

این جمله فوق العاده را در به ذهن‌تان بسپارید.

محیط” مسئله فوق العاده مهمی است.

برای پی بردن به جایگاه “محیط” هسته‌ی یک پرتقال را دستتان بگیرید و کنار یک درخت بایستید. آندو را باهم مقایسه کنید و به این فکر کنید که چرا این دانه هنوز هسته‌ی خشکی بیش نیست؟

خب معلوم است. چون در جای درستش قرار نگرفته.

برای کاشتن ایده‌ها به یک باغچه با خاک مرغوب نیاز دارید. به محیطی مناسب.

بگذارید قبل از توضیح این محیط، کمی درباره یک کتاب بگویم.

مدت زیادی از خواندن کتاب “خواستن توانستن نیست” نمی‌گذرد.

این کتاب دقیقا به همین مطلب اشاره می‌کند که:

این محیط است که علاقه‌، رفتار، عملکرد و هویت ما را شکل می‌دهد.

محیط پیرامون انسان جزئیات زیادی دارد: خانه، خانواده، محل کار، همکاران، محله، همسایه‌ها و…

شاید فکر کنید شما نقشی در تغییر محیط زندگی ندارید. اما قطعا اینطور نیست.

کتاب “خواستن توانستن نیست” تغییر محیط به نفع زندگی ایده‌آل را به خوبی یادتان می‌دهد.

اما برگردیم به بحث خودمان.

داشتم می‌گفتم.

باید محیط مناسب برای رشد وبه ثمر نشستن ایده‌هایتان را فراهم کنید.

قرار نیست سختی زیادی متحمل شوید.

بگذارید مثالی برای‌تان بزنم. مثلا شما اگر همین هسته نارنگی را در خاکی مرطوب قرار دهید، بعد از مدتی جوانه خواهد زد. بدون هیچ زحمتی. چون بقیه مراحل رشد گیاه را به خاک و محیط آن برون سپاری کرده‌اید.

خوب که چی. این چه ربطی به ایده‌هایتان دارد؟

معلوم است. اگر ایده کسب و کار، یاد گرفتن مهارتی جدید، اختراع یک دستگاه یا هر چیز دیگری را دارید، تا میحط مناسب آن را فراهم نکنید، در راستای عملی کردن آن حرکت نخواهید کرد.

اگر محیط شما با (خواسته‌ها و اهدافی که دوست دارید به طرفشان حرکت کنید) در تضاد باشد، به مرور بسیار رنجور و فرسوده خواهید شد.

اگر در وجود خود یک هنرمند می‌بینید ولی خانواده شما را تشویق به مهندس شدن می‌کنند، خوب طبیعتاً فکر کردن به هنر هم سخت است.

اگر در اداره‌ای کار می‌کنید که هیچ ربطی به گل و گیاه ندارد، تبدیل به یک باغبان حرفه‌ای شدن بسیار سخت است.

ولی خب چطور باید محیط را تغییر داد؟

اصلا چه ضرورتی دارد که اطراف‌مان همرنگ و همسو با اهداف‌مان باشند؟

حتما ذهن‌تان با اینگونه سوالات دارند بمب باران می‌شوند نه؟

بیش از این خسته‌تان نمی‌کنم. ترجیح می‌دهم باز اسم این کتاب دوست داشتنی را بیاورم و بگویم:

“خواستن توانستن نیست” را حتتتتماً بخوانید تا از همه آدم‌های دور وبرتان متمایز شوید.

(خیلی این کتابو دوست دارم)

بعد از یادگرفتن شگرد‌های “بنجامین هاردی” برای ایجاد و مدیریت یک محیط جادویی، خیلی راحت تر از آنچه فکرش را می‌کنید موفق خواهید شد. بدون جنگیدن وتلاش‌های طاقت فرسا برای پیشرفت در زندگی. در اینصورت یاد می‌گیرید محیطی خلق کنید که خود بخود رشد کنید و هر روز به اهداف‌تان نزدیک‌تر شوید!

امید وارم شما هم بعد از خواندن این کتاب، دنیای جدید خود را زیباتر همیشه بنا کنید و ایده‌های‌تان را دست کم نگیرید.

۱۳۹۹/۱۱/۲۷

Posted in داستان من

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *