فهرست بستن

گردنه (۱)

برق رفت! کاپیوتر خاموش شد.

لعنتی!

این شد قوز بالا قوز

می‌گویم قوز بالا قوز چون

چند روزی است که سایت فروشگاهم از دسترس خارج شده؛

نمی‌دانم چرا؟

هزینه ماهانه آن را پرداخت کرده‌ام. با پشتیبانی هم تماس گرفته‌ام ولی فایده‌ای نداشت.

مشکل از اپراتورهای اینترنت هست و معلوم نیست چه زمانی می‌خواهد درست شود.

اعصابم بد جوری بهم ریخته.

اطرافم بهم ریخته است.

میز کامپیوترم شلم شورواست.

آنطور که دلم می‌خواهد منظم نیستم.

وسائلم جای بخصوصی ندارند! کارهای روزمره‌ام هم همین طور. برنامه درستی ندارم.

تنها چیزی که تقریبا به یک نظم تقریبی رسیده، ملاقات های روزانه‌ام با غلامرضا است.

از وقتی کتاب “خواستن توانستن نیست” را خوانده ام دیدم به زندگی‌ عوض شده.

تازه می‌فهمم که بی نظمی‌های من از بچگی تا کنون، یکی از بزرگ‌ترین موانع پیشرفت من بوده‌اند…

و همین طور متوجه خیلی از عیوب پنهان دیگرم شده‌ام، که می‌خواهم زودتر از شرشان خلاص شوم.

همه اینها به کنار،

فشار اقتصادی که شرائط را برای همه سخت کرده، صبر من را هم نشانه گرفته است.

البته تقصیر خودم هم هست.

شروع یک پروژه اقتصادی که در بلند مدت جواب می‌دهد، نباید مانع پول درآوردنم در حال حاضربشود.

درست است که در این پست استخدام و کارمندی را ایده‌آل نمی‌دانم.

اما خوب آدم هیچ وقت نمی‌تواند سریع محیطش را به وضعیت دلخواه تغییر دهد.

خیلی از اوقات مجبور به انجام کارهایی هستی که دوستشان نداری. ولی برای رسیدن به رویاهایت باید در این مسیرها هم قدم بگذاری.

کار قبلی را هم بخاطر جو سنگین و فشار روانی‌اش رها کردم.

در این روز به خاطر وضعیت بد روحی‌ام حوصله هیچ کاری را نداشتم.

رفتم سراغ روزنامه نیازمندی‌ها.

دنبال کار گشتم.

هیچ کدام ربطی به مهارت‌هایم نداشت.

رفتم سراغ آگهی‌های چند روز قبل. در آنها هم خبری از استخدام گرافیست نبود.

ولی به هر قیمتی که بود باید کاری پیدا می‌کردم تا بتوانم محیط و شرائط بد فعلی‌ام را تغییر دهم.

یک کاغذ پاره از روی میزم برداشتم و شروع به نوشتن شماره‌ها کردم.

فکرش را نمی‌کردم در تماس دوم، کار مورد نظرم را پیدا کنم.

با کارگری و پاک کردن مرغ و ماهی هم مشکلی نداشتم.

ولی خوب دنبال کاری بودم که هم بتوانم برای خانواده وقت بگذارم، هم برای پروژ‌های شخصی‌ام.

اکثر شغل‌ها ساعت کاری‌شان آنقدر زیاد بود که هیچ انرژی برای بقیه روزم نمی‌ماند.

کاری پیدا کردم در یک انتشاراتی، که نزدیک خانه‌مان بود.

پیاده راهی نبود. ساعت کاری از ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر است.

محل کار یک خانه است. یک انتشاراتی کوچک که در زمینه کتاب‌های طبی کار می‌کند.

سروکارم هر روز با متن و محتوا و فضاهای علمی است.

همان روز برای مصاحبه رفتم و قرار شد از هفته جدید مشغول به کار شوم.

وقتی بعد از مصاحبه پایم را از در خانه گذاشتم بیرون، نفس عمیقی کشیدم و با خودم گفتم:

اراده تو برای پیدا کردن این کار، حاصل همان حال بد روحی بود.

اگر برق نمی‌رفت، اگر اعصابت به هم نمی‌ریخت با همین وضع راهت را ادامه می‌دادی و شاید خیلی دیر متوجه این مشکل می‌شدی.

وضعیت‌های بد زندگی، بی شباهت به گردنه جاده‌های پیچ در پیچ نیست.

اگر از افتادن بترسیم و دیگر ادامه ندهیم هیچ وقت به قله نمی‌رسیم.

اما اگر از ترس‌مان به درستی بهره ببریم، ترس‌ تبدیل به اراده می‌شود.اراده‌ای که با آن می‌توان مانع های زیادی را از سر راه برداشت.

در همین مواقع است که حاضریم هر کاری بکنیم تا حال‌مان عوض شود.

هر موقع مثل من گیر کردید، قبل از هر چیز محیط‌‌تان را تغییر دهید.

اگر خرت و پرت‌های زیادی دور و بر خود جمع کرده‌اید، همه را دور بریزید.

اگر اتاق‌تان بهم ریخته است، دست از کار بکشید و مرتبش کنید.

اگر با افرادی در ارتباط هستید که حا‌ل‌تان را خراب می‌کنند، دنبال راهی برای ترک یا روابط کنترل شده با آنها بگردید.

نداشتن ضابطه برای داشتن ارتباط با آدم ها هم خود، نوعی بی نظمی محسوب می‌شود.

مطمئنا اگر مثل من ویژگی “بی‌نظمی” جزئی از وجودتان باشد، دوباره اطراف‌تان را بهم می‌ریزید، و دوباره حال‌تان بد خواهد شد.

برای دوباره دچار نشدن به وضعیت‌های بد و فرار از بی نظمی، می‌توان از کتاب‌ها کمک گرفت.

کتاب‌هایی که راهکارهایی متفاوت و فوق‌العاده برای نظم دارند.

به زودی چند کتاب توپ را در انتهای این پست پیشنهاد می‌کنم.

از این به بعد به استقبال گردنه‌های زندگی رفته و از ترس و هیجانش، لذت ببرید… .

۱۳۹۹/۱۰/۲۸

Posted in داستان من

1 Comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *