فهرست بستن

رستوران مغزها

روز اول مدرسه است.

کلاس اولی‌ام.

قرار است با سواد شوم.

کتاب‌ و دفترهایم را دوست دارم.

ازین به بعد می‌توانم بخوانم.

همه بیشتراز قبل به من احترام می‌گذارند.

۱ روز از گذشته همه ما

یاد روزی افتادم که دندان درآوردم!

آن روز را یادم نیست اما بی شباهت به روز اول مدرسه هم نیست و انگار این‌بار مغزم دارد دندان در می‌آورد.

وقتی دندان نداری چیز‌های زیادی را نمی‌توانی بخوری و از خوردنشان لذت ببری.

وقتی با سواد می‌شوی می‌توانی دنیا را طور دیگری ببینی و بشناسی.

سال ها گذشت و هر روز ذهنیتم نسبت به کتاب یکنواخت و تکراری تر شد.

وقتی اسم کتاب می‌آمد یاد شب امتحان و حل کردن تمرین و حفظ کردن مطالبی می‌افتادم که نمی‌داستم چرا می‌خوانم‌شان.

چیزهایی که بلافاصله پس از امتحان بخش زیادی‌شان فراموش می‌شدند.

خب با این حساب آخر سال با طی کردن بیش از ۱۰ امتحان چیز زیادی در ذهنم باقی نمی‌ماند، اما نمی‌دانم چرا حس با سواد شدن داشتم؟

وقتی کلاس پنجم -(سال آخر دبستان)- را تمام کردم، مهم ترین چیزی که از کل این ۵ سال تحصیل در ذهنم مانده بود، خاطرات دوستان و معلمین بود.

چه فسفرها که در این جهان به خاطر حفظ کردن مطالب بیهوده سوخت!

سه سال راهنمایی که هم به همین منوال گذشت.

با این تفاوت که گستره علومی که می‌خواندیم بیشتر بود.

وقتی حرفه و فن داشیتم در پوست خودم نمی‌گنجیدم. دوست داشتم هر زودتر به کارگاه برویم و با اره مویی به جان تخته سه‌لایی‌ها بیفتم.

روز های خوبی بود. با بچه خوش می‌گذراندیم.

ولی پس از این سه سال هم مهدی، همان مهدی سابق بود. بعد از این همه ساعت درس خواندن و حفظ مطالب، جز بهتر شدن در نوشتن، خط، نقاشی و کار با اره مویی مهارت دیگری بدست نیاوردم.

بهتر نوشتن را مدیون معلم پرورشی‌مان بودم که کلا با همه معلم‌ها یک فرق‌هایی داشت. برای هر کلاس، برنامه خاصی داشت. گاهی به زمین ورزش می‌رفتیم.

گاهی به کتابخانه

گاهی بین‌مان مسابقه می‌گذاشت.

وقتی مسابقه “کتاب قصه خود را بنویسید” برگزار شد از بس ایده‌های متفاوتی داشتم، اصلا نمی‌دانستم کدام یک را بنویسم؟

بالاخره داستانم را پیدا کردم و نوشتم.

اولین داستان عمرم.

اسمش “راز سه الماس” بود؛ ترکیبی از داستان هایی که تا کنون خوانده بودم. کتابی که برگزیده شد اما هیچ وقت نه جایزه‌ای بابتش گرفتم نه دوباره به من برگشت.

ولی خب حاج‌آقا شاهسوند (معلم پرورشی من) کاری کرد که قفل ذهنم شکسته شود.

اما با این حال به مرورزمان، تصویری که از با سواد شدن در روز های اول مدرسه داشتم تغییر کرد.

شاید بیش از حد رویایی فکر می‌کردم! فکر می‌کردم سواد چیزی است که به کار می‌آید. می‌توان با آن مشکلات را برطرف کرد.

فکر می‌کردم بعد از گرفتن سیکل و ۸ سال درس خواندن، برای خودم مردی می‌شوم و می‌توانم به درد بوخور باشم.

اما جز خوردن، خوابیدن و بازی در خانه کار دیگری نمی‌کردم.

اگر هم می‌خواستم سر کاری بروم یا کار کسی را راه بیندازم، جز کمک فیزیکی کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. مطالبی که خوانده بودم شبیه اطلاعات عمومی بودند که فقط به درد حل کردن جدول روزنامه می‌خوردند.

نه! با سواد شدن این نبود که خیلی چیزها را یاد بگیری و بتوانی خیلی کارها بکنی!

همین که سال‌های تحصیلی را با موفقیت طی کنی با سوادی.

نمره ی بالا تر= سواد بیشتر

دفعات زیادی سعی کردم به خودم ثابت کنم که اشتباه می‌کنم و با سواد شدن جور دیگری است. اما خوب این اتفاق نمی‌افتاد. کارنامه و معدل گویای همه چیز بود نه چیز دیگری.

اینطور هم نبود که غیر از کتاب‌های مدرسه کتاب دیگری نخوانده باشم و سمتش نرفته باشم. اما خب می‌توان گفت ۷۰% کتاب‌هایی که خوانده بودم درسی بود.

بعد از سیکل وارد یک آموزشگاه بزرگ و معتبر شدم.

با خودم گفتم دیگر تمام است. هرچه به صورت عمومی تحصیل کردی دیگر کافی است. حالا وقت خواندن درس‌هایی شده که دوست‌شان داری! در زمینه‌ای که به آن علاقه مندی…

سال‌های اول خوب بود و تقریبا راضی کننده. اما هر چه به پایه های بالاتر رفتم با کتاب‌ها و درس‌هایی روبرو شدم که هییییچ کاربردی نه برای من داشت نه برای دنیای وقعی.

دلیل اینکه ۱۰ سال در این مسیر ماندم، محیط و توجیه های اشتباه استادان و اطرافیان بود که مدام در گوش‌مان می‌خواندند:

ما هم همین‌ها را خواندیم! باید این مسیر را تا آخر بروید تا بفهمید این درس‌ها به چه دردی می‌خورند!

وقتی برای ادامه تحصیل به قم آمدم، چون هنوز علاقه های قبلی‌ام را دنبال می‌کردم، مجبور شدم برای ارتقاء برنامه‌های “شبکه نجباد” بروم سراغ غلامرضا.

غلامرضا را از همان آموزشگاهی که در نجف‌آباد بود می‌شناختم.

چون ۴ سال از من جلو تر بود زود تر برای ادامه تحصیل به قم آمده بود و در این چند سال به خاطر مهارت نویسندگی‌اش شاغل هم بود.

درباره جلسه اولین شبی که با غلامرضا درباره شبکه صحبت کردیم، قبلا نوشته‌ام؛

آن شب فهمیدم او هم مثل من انتظار دیگری از درس خواندن دارد.

او هم مثل من دلش پر بود از سال ها وقت گذاشتن برای خواندن درس‌هایی که واقعا به هیچ دردی نمی‌خورند.

ما مثل خیلی‌های دیگر نمی‌توانستیم دل‌مان را به مدارک و القابی که سودی برای جامعه نداشتند خوش کنیم؛

اما خوب چه می‌شد کرد؟ همیشه راهی هست.

اما نمی‌دانستیم چه راهی.

وقتی باهم همراه شدیم، خیلی در این رابطه صحبت کردیم و به نتائج شگفت انگیزی رسیدیم.

به لطف وجود افرادی مثل شاهین کلانتری و مسیری که خارج از فضای آکادمیک طی کرده بودند دل‌مان قرص شد که مسیر موفقیت منحصر در فضای آکادمیک نیست.

هر چه بیشتر پیش رفتیم بیشتر متوجه این واقعیت می‌شدیم که اکثر کارآفرینان، تولید کنندگان محتوا و درکل افراد بسیار موفق یا رشته‌شان کاملا بی ربط با کارشان بوده یا انصرافی از دانشگاه بوده‌اند.

فهمیدیم که فضای آکادمیک نه فقط برای ما، بلکه برای هر کسی که به رویاهایش اهمیت می‌دهد، کارساز نیست؛ مگر برای افراد محدودی که برای رشته های علمی کاربردی به دانشگاه رفته‌اند.

برای بهتر درک کردن حرف‌هایم پیشنهاد می‌کنم این کتاب فوق‌العاده را بخوانید:

ازون کتاب‌هاییه، که یه چیز دیگه است…

از ۶ ماه پیش تا کنون که با سایت شاهین کلانتری، توسط غلامرضا آشنا شده‌ام دیدم به کتاب هم تغییر کرده.

بالاخره به من ثابت شد که نه انگار قبل از مدرسه درست فکر می‌کردم.

می‌‌شود یادگرفت. می‌شود تغییر کرد و زندگی را آنطور که باید، ساخت؛

در این چند ماه با کتاب‌هایی آشنا شده‌ام که خود به تنهایی برای سر و سامان دادن به دنیای آشفته من کافی هستند.

شاید عجیب به نظر برسد اما شما هم اگر برای اولین بار خودتان بگردید و غذای مناسب مغزتان را سفارش دهید، از اثرش در زندگی‌تان شگفت زده خواهید شد.

شکی وجود ندارد که کتاب‌های خوب و کاربردی می‌توانند ذهن‌مان را آرام و زندگی‌مان را تغییر دهند.

اما اکثر‌مان بخاطر تصویر ذهنی اشتباه‌ نسبت به کتاب و مطالعه، از آن‌ها متنفر و فراری هستیم.

یا نهایتا فقط در چند موضوع خاص کتاب خوانده‌ایم و حاضر نیستیم طعم دیگر مطالب را هم بچشیم؛

در یکی از پست های قبل به نام از فکر کردن نترسید دراین رابطه نوشتم که فقط خواندن و حفظ کردن کافی نیست؛ باید حتما زمانی را برای تفکر عمیق روی مطالب داشته باشیم.

اما خوب بیشترمان چیزی نمی‌دانیم و مطالعه نمی‌کنیم که بخواهیم به آن فکر کنیم و به اصطلاح بپزیمش.

اگر مغز‌مان را یک کارخانه فرض کنیم، خوراک و مواد اولیه‌اش اطلاعات است.

هر چقدر مواد خام‌تان با ارزش تر باشند، محصول نهایی شما که تفکرات‌ و در نهایت رفتار شما هستند، با ارزشتر خواهند بود.

ورودی های ذهن ما چیست؟

اخبار منفی و برنامه های تلوزیونی کم ارزش و اکثرا مخرب

فضای آشفته مجازی

و…

خوب انتظار دارید چه اتفاقی برای باورها، طرزتفکر و رفتارمان بیفتد؟

با این اوضاع می‌خواهیم حال‌مان خوب هم باشد؟

واقعا عجیب است.

کتاب خوان ماندن برای من یک چالش جدی بود. اما به لطف چند کتاب که فکر می‌کنم هر کسی باید در ابتدای مسیر تغییر آنها را بخواند دیگر نگران نیستم.

قبلا هم از آن‌ها گفته‌ام اما تکرار همیشه بد نیست

برای اینکه قدر خود و زندگی با ارزش‌تان را بدانید همین الان برای مغز گرسنه‌تان بهترین غذا را سفارش دهید.

آنقدر بگردید تا کتاب مورد علاقه‌تان را بیابید. ارزشش را دارد.

۱۳۹۹/۱۰/۲۰

Posted in نوشته های آزاد

1 Comment

  1. بازتاب:از”فکر کردن”نترسید – مهدی منتظری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *