رفتن به نوشته‌ها

سوسک ها خودشان را لو می دهند

Last updated on 2020-10-29

آخرش یه روز اتقام اساسی می‌گیرم ازتون! حالا هی بخند.

۱۸ ساله بودم که در محله آبشار نجف آباد زندگی می‌کردیم. مکانی که هنوز باغ های کشاورزی اطرافش یافت می شد و هوای آن محله هم معمولا چند درجه سرد تر از بقیه شهر بود.

خانه‌مان دو طبقه بود و از همان ابتدا ساکن طبقه دوم بودیم ولی سال آخر قبل از اساس کشی به محله جدید، آمدیم طبقه پایین.

به خاطر نزدیک بودنمان به باغ های اطراف سر کله جانوران و حشرات، زیاد در خانمان پیدا می شد.

اصلا این محله برای خودش باغ وحشی بود. سگ های ول گرد، جغد، شاهین، انواع مورچه، موش، گوسفند، انواع زنبور، سمور و…

اما نگذرید از سوسک های آمریکایی که طبقه پایین و بخصوص اتاق من و برادرم علی در اشغال آنها بود.

لینک آشنایی با سوسری ها

از همان بچگی از قیافه چندش این سوسک ها بسیار وحشت داشتم.

تقریبا هیچ چیز دیگری بجز حضور یک سوسک در اتاقم نمی تواند اعصابم را آنقدر بهم بریزد که اینها می‌ریزند.

از قبل می دانستم طبقه پایین پر از این سوسک هاست و زندگی آنجا آسان نیست. (البته برای آدم ترسویی مثل من)

به هر حال قبل از نقل مکان همه شان را کشتیم و سم پاشی کردیم.

ولی سخت جان تر از این لعنتی ها وجود ندارد!

اتاق من و برادرم علی درست زیر پله هایی قرار داشت که از پارکینگ به طبقه بالا می رفت.

اتاقی کوچک و تنگ با انبوهی از وسائل.

مصیبت از شبی شروع شد که سر وکله یکی شان در اتقمان پیدا شد.

صدای خش خش خاصی من را به شک انداخت و شروع به جست و جو کردم.

بله درست بود. یکی از آنها زیر تخت من لابلای وسائل در حال چرخ زدن بود.

چون برای وسائل‌مان زیاد جا نداشتیم، زیر تخت هم قطعا جای خوبی برای جا دادن وسائل اضافی بود.

سوسک هم دقیقا لابلای آنها پرسه میزد و دسترسی را برای ما مشکل کرده بود.

با کمک شمشیر چوبی که خودم درست کرده بودم کمی وسائل را تکان دادم.

وحشت کرده بود و مدام از این طرف به آن طرف می‌رفت.

بالاخره بیرون آمد ولی از بسکه سرعت داشت نتوانستم بکشمش.

بعد از تعقیب و گریزی دیدنی سوسک از زیر در اتاق به هال خانه فرار کرد و بالاخره با شمشیر کارش را یکسره کردم.

آن شب با استرسی که برایم ایجاد شد به سختی خوابم برد.

از آن شب به بعد زیاد می‌دیدمشان. بیشتر از راه پارکینگ و کوچه می‌آمدند.

به همین دلیل پایین درب هال و اتاقم را دو ابر زخیم چسباندم تا مثلا آیق شود. در به سختی باز و بست می‌شد و دیگر جایی برای اضافه کردن ابر نداشت.

تعدادشان کمتر شد اما باز هم هر طور بود خودشان را به سختی از زیر ابر، هل می‌دادند داخل.

به فکرم رسید از درز گیز محکم تری استفاده کنم ولی در دیگر باز و بست نمی‌شد.

چاره ای نبود. تنها راه، کشتن بود.

در این چند وقت صدای خش خش پایشان را به خوبی شناختم و با کوچک ترین صدایی، حتی موقع خواب متوجه حضورشان می‌شدم.

شب های زیادی خواب از چشمانم گرفته شد تا این لعنتی ها را بکشم.

از بد حادثه اکثرشان می رفتند لابلای اسباب بازی ها قایم می‌شدند.

-من از بچگی اکثر اسباب بازی هایم را نگه داشته بودم، بخاطر همین تعدادشان زیاد بود و البته اکثرشان از مدل های ساختنی و پر از قطعه بودند –

یک شب قبل از خواب پلاستیکی بزرگ را پاره کردم و جلوی در اتاق پهن کردم تا اگر سوسکی وارد شد، متوجه حضورش بشوم و سریع نابودش کنم.

چیزی نمانده بود خوابم ببرد. پلک هایم سنگین شده بود که صدای خش خش روی پلاستیک من را به سرعتِ برق از روی تخت پراند.

هنوز روی پلاستیک بود که با یک ضربه شمشیر ناکارش کردم. ولی هنوز زنده بود! از بسکه لجی شده بودم گذاشتمش گوشه اتاقم که اتوبان مورچه زردی ها بود!

کار درستی نبود ولی نشستم و تکه پاره شدندش توسط مورچه ها را دیدم و کلی بد بی راه بارش کردم که می‌خواستی اینجا نیایی.

تقریبا ۸ سال از آن موقع می‌گذرد ولی من هنوز هم به این صدا حساسم.

به این نتیجه رسیدم که اگر سوسک ها بخواهند یک عملیات سری در حضور انسان انجام دهند احتمال پیروزی شان ۱۰۰% نخواهد بود. آنها با داشتن خار های چندش روی دست و پای‌شان همیشه سر و صدا راه می‌اندازند، بخصوص موقع عبور از پارچه، پلاستیک و حتی از روی سرامیک!

درست مثل عیوب ما انسان ها.

هر کس هر اشکالی داشته باشد، نباید از آن فرار کند. باید خودش با آن مواجه شده و حلش کند. وگرنه سر و کله شان در حرف ها و رفتارمان پیدا می‌شود؛

اگر برای سوسک ها فکری نمی‌کردم خیلی بدتر از چیزی که بود می‌شد. همه جای اتاقمان تخم گذاری می‌کردند و تعدادشان چند برابر می‌شد.

البته حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم از همه ی توانم هم برای حل این معضل استفاده نکرده‌ام، ولی خوب همان قدر که بی تفاوت نبودم و چند راه حل ساده را امتحان کردم، خیلی موثر بود.

عادات بد و اشکالات ما هر چه بیشتر بگذرد، آرام آرام همه شخصیت‌مان را در بر می‌گیرند.

شاید تغییر عادت ها و ساختن شخصیت جدید سخت به نظر برسد و ظاهرا تلاش برای این کار فایده ای نداشته باشد.

اما حد اقل کاری که می‌توانیم انجام دهیم مهار و کنترل نقطه ضعف ها است. درست مثل کاری که من با سوسک ها کردم. نمی‌توانستم (یا بهتر بگویم از ته دل نخواستم) که جلو ورودشان را بگیرم، ولی حد اقل کنترل‌شان کردم.

۱۳۹۹/۸/۴

منتشر شده در داستان من

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *