رفتن به نوشته‌ها

کم یا زیاد؟

وقتی به این فکر می‌کنم که چه قدر از این دنیا می‌خواهم، گیج می‌شوم.

به نوعی آدم و خواسته هایش در حدِ این دنیا نیست.

خیلی از آن فرا تراست.

اصلا اصل وجود ما هم همین طور.

نظریه های زیادی در این باره مطرح شده.

برخی از دانشمندان معتقدند که ما از سیاره دیگری آمده ایم.

به دلیل وجود بیماری ها و ضعف های بی شماری که انسان در زمین دارد این نظریه را مطرح کرده اند که ما از جای دیگری آمده ایم که بدمان با آن مکان سازگاری بیشتری داشته.

یا طبق متون محکمی مثل احادیث که متعلق به افرادی است که فراتر از جهان ما سخن می‌گویند، دقیقا به همین مطلب اشاره شده که ما از جهان دیگری، برای مدتی محدود به زمین آمده ایم.

پس میتوان گفت:

ما هم نوعی موجود فضایی هستیم

جدای از این حرف ها

حرف من در این مطلب چیز دیگری است.

از وقتی مفهوم داشتن و بدست آوردن را فهمیدم سوالی بزرگ در ذهنم پدید آمد و تا کنون جواب کاملی برایش پیدا نکرده ام.

چقدر می‌توان خواست؟ چقدر باید خواست؟

تا چه اندازه باید تلاش کرد؟

کجا باید نشست تا خواسته هایمان خودش عملی شود و اتفاقی بیفتد؟

نظریه ها و جواب های مختلف، مانند قطعات نا هماهنگ پازل، هیچ کدام جای خالی آن سوال را پر نکرده‌اند.

البته زیاد در این باره فکر کرده ام. همه جواب ها را پخته ام. و احساس می‌کنم به جواب نزدیک شده ام.

این دفعه یک بار برای همیشه می‌خواهم با نوشتن نتیجه ی تفکراتم در این زمینه، هر موقع شک کردم یا یادم رفت دوباره برگردم و نگاهی به آن بیندازم.

تا جایی که در توانمان است، باید بهترین ها را نا محدود بخواهیم، و برای رسیدن به آن هر چه می توانیم تلاش کنیم؛ اما اگر نتیجه آن که می خواستیم نشد، اشکالی ندارد و نباید ناامید شویم، چون این اتفاق در این دنیا طبیعی است.

بدون قبول کردن این واقعیت که تعیین سرنوشت ما فقط دست ماست، نمی‌توان به جواب رسید؛

و هم اینکه

تنها دلیل حضور ما روی این سیاره، امتحان شدن ماست.

و الا چه دلیلی دارد خداوند انسانی که بینش و خواسته های نامحدود دارد را روی زمینی محدود بیاورد؟

که چه اتفاقی بیفتد؟ جواب دیگری جز ارزیابی انسان و عکس العملش نمی بینم.

در ادامه این مسئله

اختلاف نظر از قدیم روی این موضوع وجود داشته است که روند زندگی انسان به دو شکل است:

*یا هر کاری که می کنیم مجبور به آن هستیم و هیچ اختیاری در تغییر آن نداریم.

*یا اینکه همه چیز دست خودمان است و می توان با تلاش همه چیز را به نفع خود تغییر داد.

اما با کمی فکر روی این دو نظریه میتوان به نظریه سومی دست یافت که به نظر خیلی درست تر می آید.

سرنوشت ما، هم دست ما است؛ هم نیست.

اینکه به دنیا آمده ایم، اهل چه نقطه ای از زمین باشیم، والدینمان چه کسانی باشند، چه توانایی هایی داشته باشیم و خیلی چیز های دیگر دست ما نیست.

و البته

اینکه از این موقعیت هایی که دست ما نیست، چگونه استفاده کنیم و چه عکس العملی نشان دهیم کاملا به ما و تصمیماتِ تعیین کنندمان بستگی دارد.

درست مثل یک نقش در تئاتر می‌ماند. تئاتری که کارگردانی فوق العاده قدرتمند دارد و می‌داند هر نقش را به چه کسی بدهد.

بازیگران این نمایش که نامش زندگی است، ما انسان ها هستیم.

مهم

کیفیت هنرنمایی ما در لحظه های سخت و بحرانی داستان است.

مهم این است بدانی، آن مقدار از سرنوشتت که دست تو نیست، به عهده ی فردی حکیم و عادل است که در صورت دیدن بازخوردی مناسب از تو، بهترین سرنوشت ها را برایت رقم می‌زند.

پس بهتر است بجای غصه خوردن از تقدیراتی که غیر قابل تغییر هستند، به فکر تغییر تصمیمات‌مان در جهت پیشرفت باشیم.

باید زیاد خواست و زیاد تلاش کرد.

اگر از درست انتخاب شدن هدف‌مان اطمینان داریم، اما بارها در مسیر زمین خورده‌ایم، دلیل بر انصراف نمی‌شود.

برای رسیدن باید محکم و شکست ناپذیر شد و این اتفاق فقط زمانی می‌افتد که راه را درست انتخاب کرده باشیم. عاشق باشیم.

اگر هدف و خواسته هایمان محدود باشند، بی دلیل خودمان را از بزرگ شدن محروم کرده ایم.

وقتی می توان هر جایگاهی را برای رسیدن انتخاب کنیم، چرا به کم وبی ارزش راضی می‌شویم؟

بعضی از انتخاب ها برای کل زندگی مان تعیین کننده هستند. پس می ارزد برای چنین انتخاب هایی ساعت ها مطالعه و تحقیق کرد و با اطمینان تصمیم گرفت.

۱۳۹۹/۷/۲۷

منتشر شده در داستان من

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *